وقتی میگن هیچکدوم از کارای خدا بی حکمت نیست،خوب راست میگن دیگه! شعر زیبای زیر رو از پروین در همین رابطه بخونید.البته به خاطر اینکه زیاد طولانی نشه و از حوصله ی شما خارج نشه!یه کمیشو سانسور کردم! البته با اجازه ی پروین خانم
پیرمردی مفلس و برگشته بخت روزگاری داشت نا هموار و سخت
هم پسر، هم دخترش بیمار بود هم بلای فقر و هم تیمار بود
هر امیری را روان می شد ز پی تا مگر پیراهنی بخشد به وی
صبحگاهی رفت و از اهل کرم کس ندادش نه پشیز و نه درم
ناشمرده برزن و کویی نماند دیگرش پای تکاپویی نماند
رفت سوی آسیا هنگام شام گندمش بخشید دهقان یک دو جام
زد گره در دامن آن گندم فقیر شد روان و گفت کای حی قدیر
گرتو پیش آری به فضل خویش دست برگشایی هر گره کایام بست
چون کنم یا رب در این فصل شتا من علیل و کودکانم ناشتا
میخرید این گندم ار یکجای کس هم عسل زان میخریدم هم عدس
بس گره بگشوده ای از هر قبیل این گره را نیز بگشای ای جلیل
این دعا می کرد و می پیمود راه ناگه افتادش به پیش پا نگاه
دید گفتارش فساد انگیخته وان گره بگشوده گندم ریخته
بانگ بر زد کای خدای دادگر چون تو دانایی نمی داند مگر
سال ها نرد خدایی باختی این گره را زان گره نشناختی
این چه کاراست ای خدای شهرو ده فرق ها بود این گره را زان گره
چون نمی بیند چو تو بیننده ای؟ کاین گره را برگشاید بنده ای
تا که بر دست تو دادم کار را ناشتا بگذاشتی بیمار را
هرچه در غربال دیدی بیختی هم عسل ،هم شوربا را ریختی
من ترا کی گفتم ای یار عزیز کاین گره بگشای و گندم را بریز
ابلهی کردم که گفتم ای خدای گر توانی این گره را برگشای
آن گره را چون نیارستی گشود این گره بگشودنت دیگر چه بود
من خداوندی ندیدم زین نمط یک گره بگشودی و آنهم غلط
الغرض برگشت مسکین دردناک تا مگر بر چیند آن گندم ز خاک
چون برای جستجو خم کرد سر دید افتاده یکی همیان زر
سجده کرد و گفت ای رب ودود من چه دانستم ترا حکمت چه بود
هر بلایی کز تو آید رحمتی است هر که را فقری دهی آن دولتی است
زان به تاریکی گذاری بنده را تا ببیند آن رخ تابنده را
تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند تا که با لطف تو پیوندم زنند
گر کسی را از تو دردی شد نصیب هم سر انجامش تو گردیدی طبیب
زان به درها بردی این درویش را تا که بشناسد خدای خویش را
من به مردم داشتم روی نیاز گرچه روز و شب در حق بود باز
گندمم را ریختی تا زر دهی رشته ام بردی که تا گوهر دهی
در تو پروین نیست فکرو عقل و هوش ورنه دیگ حق نمی افتد ز جوش
+ نوشته شده توسط منتظر در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389 و ساعت
13:2 |